دفتر خاطرات
من و شوهر جان 
روزها گذشت و الان یک ماه و هجده روزه که خانم خونه شدم 


دوست داشتم خاطرات قبل از عروسی و روز عروسی را بنویسم اما انقدر درگیر خودم و خودشو و زندگی شدک که نشد

البته خاطرات دوستانم را توی وبلاگ ها دنبال میکردم مخصوصا یکی از وبهایی که همیشه سر میزنم را میخوندم.

مفصل مینویسم بعدا

بالاخره عورس شدم، چه روزی و شبی بود، شب قبلش پر از استرس بودم چقدر برنامه ریزی کرده بودم که تا قبل و روز عروسی فلام کنم بیسار کنم، زود بخوابم، گریه نکنم چشمم پف نکنه و... نشد هیچکدوم نشد،نمیدونم چرا شبش آرزو کردم کاش حنابندون داشتم، خاله ام اومده بود خونمون و مامانم با خاله ام برام حنا درست کردن. زنگ زدم به شوهر جان گفتم بیا دنبالم پیش هم باشیم، رفتم خونه عشقمون و اونم اومد و معذرت خواهی کرد که نمیتونه بیاد برریم خونه مامانم اینا که حنا خودمون بزاریم

همدیگر را بغل کردیم و یکم حرفای عاشقانه و منو رسوند خونه

رسیدم همه منتظر بودن خودمون برای خودمون حنابندون گرفتیم یکمشو آوردم برای شوهر تو پارکیک (منو رسونده بود ) دست هم گذاشتیم و رفت

آرایشم اونی نشد که میخواشتم، عروسی هم مثل باد تموم شد

اصلا نفهمیدم چی شد؟؟؟ فقط اینو کاش یکی قبل از عروسی بهم میگفت که توی مراسمت فقط بخند و به هیچ چیز جز خوش گذشتن فکر نکن

پاتختی که انقدر دیر رسیدیم خونه که همه خسته شده بودن از رقصیدن و دیگه آتلیه نرفتیم


بعدش روزهای آرامش  و سکوت فرار رسید 

آرامش بعد عروسی را بیشتر از عروسی دوست دارم


چند روز بعد رفتیم ماه عسل کیش( خیلی خوش گذشت)

بعد هم که اومدیم و زندگی در جریان است....


برچسب‌ها: خاطرات قبل عروسی$ خاطرات عروسی$ بالاخره عروس شدم
[ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ] [ 13:0 ] [ گلم ] [ ]
بعضی وقتا دلم میگیره خیلی زیاد. دلم میخواد بنویسم و با یکی درد و دل کنم اما نمیشه...:(

همه چی خوب میگذره.یا شاید نزاشتم بد بگذره ;)

همه خاطره هام را توی گوگل کلندرم نوشتم.هر روز . حتی حرفایی که هیچوقت کسی نمیتونه ببینه نوشتم.:>

یکم سرم شلوغه میام اینجا انتقال میدم


در کل تا امروز در کنار همسرم روزهای خوبی را داشتیم، تقریبا هر روز و هرشب همدیگر را مبینیم. خیلی وقته سفر نرفتیم اما حتی به بهانه کار و برنامه هامون هم که شده هر شب و هر عصر همدیگر را مبینیم.

حس میکنم هرچی میگذره بهش علاقمند تر میشم.بیشتر تو وجودم غرق میشه. نمیدونم اونم همین حس را داره؟؟


خیلی از خاطره هام را ننوشتم، سفر دسته جمعی با خانواده هامون. سفر شمال دوتاییمون دو روز بعد از عقدمون، تولد من، تولد همسر جان، اولین مهمونی شام خانواده هامون، مهمونی های فامیلاشون، آینه و شمعدون خریدنمون، رنگ کردن خونه عشقمون ، کابینت و در خردینمون، دنبال وام ازدواج رفتنمون... هر شب پنجشنبه تو‌ آ*غو*ش هم خوابیدنمون... 

چهارشنبه هایی که تا صبح همنفس هم صبح کردن و عاشقی کردنامون... از اتفاق مهم زندگیم که توی یکی ازین شبا افتاد...In Love

و خیلی لحظه هایی که برام همیشه عزیزند.

کنارش همیشه احساس آرامش و خوشبختی میکنم، احساس زندگی...

خدایا میدونم که مبیبینیم.خودت کمکمون کن همیشه عاشق و خوشبخت مونیم...



برچسب‌ها: دلنوشته برای همسرم, صحبت های قبل از عقد
[ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 ] [ 16:0 ] [ گلم ] [ ]

مــردان واقعـــی وفـادارند...

اونا وقت ندارن دنبال زنـان دیگه بگــردن، چون مشــغول پیــدا کردن

راه های جــدیدی برای دوسـت داشتن شــریک زندگـــی خودشـون

هســـتند....

****************** 

زن جوری عاشقت میشه که

حس میکنی هیچوقت از پیشت نمیره...

 ولی وقتی که میشکنه

جوری میره که حس میکنی هیچوقت عاشقت نبوده

[ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 ] [ 11:8 ] [ گلم ] [ ]
من و شوهر جان قبل از ازدواج با هم آشنا نبودیم یعنی اولش همدیگر را نمیشناختیم ، توسط یکی از دوستام به خانواده ام معرفی شد.

وقتی شرایط همدیگر فهمیدیم تو یه پارک قرار گذاشتیم که همدیگر را ببینیم، من و دوستم که معرف بود و شوهر جان و فامیلشون که از اون طرف معرف بود اومدن دنبالم و رفتیم توی یه پارک و من و شوهر جان قدم زدیم و حرف زدیم،

این شوهر جان که اون روز استرس داشت و اینم منم که تحویلم پر بود

از کارش گفت، از خانواده اش و ... زیاد باهم حرف نزدیم، راستش ازش خوشم نیومد زیاد اما معرف ها خیلی ازش تعرفی کردن و منم گفتم باشه بیان خونه...

خلاصه اومدن خونه و رسما خواستگاری کردن ،  خونه هم که اومدن من و شوهر جان رفتیم توی اتاق دیگه و با هم حرف زدیم.هیچوقت چهره اون شب شوهر جان را فراموش نمیکنم، بهم نگاه کردو گفت من میخوامت،منم گفتم بزار با هم بیشتر آشنا بشیم و قبول کرد.

بعدها بهم گفت از همون ملاقات اول توی دلم نشستی، و من احساس میکنم از ملاقات دومی که توی خونمون برگزار شد نگاهم به شوهر جان عوض شد و کم کم مهرش به دلم نشست. البته الان عاشقانه دوستش دارم ومیدونم که دوستم داره.

 به پدرجان گفتم میخوام چندین بار بریم بیرون و با هم حرف بزنیم و پدر جان هم اعلام کرد که یه مدت کوتاه همدیگر را بشناسید.

شوهر جان اولین بار چند روز قبل از ماه رمضان 92 اومدن خواستگاری و ما دوران آشناییمون را توی ماه رمضون گذروندیم.ماه رمضانی که به یاد ماندنی ترین ماه رمضان زندگیم شد، راستش اصلا فکرش را هم نمیکردم انقدر روزهام متفاوت بشه با حضورش...  

قرار شد تماس بگیره و اولین قرارمون را بزاره...  خودم هی فکر میکردم اولین قرارمون چه طوری باشه خوبه، که خودش زنگ زد و پیشنهاد داد با هم افطار بریم بیرون،رفتیم فرحزاد افطار کردیم و با هم حرف زدیم، یکمم دیر شد که اومدیم خونه. من اون شب یه مانتو و روسری و کیف صورتی پوشیده بودم... راستش خیلی برام مهم بود که کجا میریم و چطور برخورد میکنه، شب خوبی بود.

یکی دور روز بعد هم بعد از ظهر رفتیم بیرون و توی پارک کمی صحبت کردیم.

سومین دیدار هم باز رفتیم افطار بیرون.رفتیم چیتگر و افطار کردیم و کلی حرف زدیم. اولین باری که دستام را گرفت توی چیتگر بود.بی هوا دستامو گرفت و بوسید.

از دیدار اولمون که گذشت دیگه هر شب شب بخیر و صبح ها هم صبح بخیر برام پیامک میکرد. اولین پیامکش تبریک یه ولادت بود که الان یادم نمیاد مناسبتش را .عصر ها هم زنگ میز و با هم حرف میزدیم.

دیدار بعدی را رفتیم یه امامزاده اطراف خونشون و یه حرفایی زد که تا حالا بهم نگفته بود و مثل یه راز شد بین خودمون و مامانم.و قرار شد فقط بین خودمون باشه و خواهریا و داداشیا نفهمن.البته زود به این نتیجه نرسیدم و خیلی ناراحت شدم و شوهر جان هم ناراحت شد و اما نزاشت برگزدم خونه و من و برد توی یه پارک و باهام حرف زد و سعی کرد توجیه کنه و دلایل خودش را بگه،

چند روز همدیگه را ندیدیم و کم صحبت کردیم راستش مخم هنگ بودشکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن  بعد که خوب فکرامو کردم با هم قرار گذاشتیم و حرف زدیم و قول و قرارمون را درباره اون راز باهم گذاشتیم. و بعد با خانواده ام رفتیم خونشون و مثلا یکم بیشتر آشنا تر تر بشیم.

دیدار بعدی را با هم رفتیم دربند، افطار کردیم و کلی حرف زدیم و دیر برگشتیم.راستش شب خیلی خاطره انگیزی بود، من و شوهر جان توی این مدت خیلی بیشتر همدیگه را شناختیم و دیگه تصمیممون را گرفته بودیم. اون شب اولین... 

بله برون و شیرینی خورون و ... 


پارک آزادگان، تلکابین توچال هم باهم قبل از عقدمون رفتیم، توچال خیلی خوش گذشت، یه شب عالی بود وقتی یادش می افتم رو لبام پر از لبخند میشه 

توی همه لحظه ها شوهر جان نگاه و کلام محبت آمیز و عاشقانه داشت، منم بخاطر محبت بی دریغش بهش دل بستم و عاشقانه دوستش دارم.

شوهر جان همیشه خدا را بخاطر حضورم تو زندگیش شکر میکنه، منم ممنون خدای بزرگم بخاطر اینکه من و شوهر جان الان یه عشق پاک تو دلمون داریم و کنار هم خوشبختی را احساس میکنیم.

خیلی از لحظه های قشنگ هست که توش عشق را حس میکنی اما نمیشه نوشت...



برچسب‌ها: خاطرات همسرم, خاطرات قبل از عقد, عاشقانه های نامزدی
[ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ] [ 9:13 ] [ گلم ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

اینجا از روزهای با تو بودن مینویسم، مینویسم تا همیشه به یادم بمونه.
این وب را ثبت کردم تا با خوندنش، یادآوری خاطره های شیرین و به یادموندنیمون بشه. هرچند خیلی از لحظه ها و احساس ها نوشتنی نیست...
خدایا ازت ممنونم که من و شوهرجان را دوست داری و کمکمون میکنی.
خدای خوبم بخاطر عشق پاکی توی دل من و شوهر جان گذاشتی شاکرم،مراقب زندگی قشنگمون باش...
***
ذکر مود علاقه من:"حسب الله ونعم الوکیل"
و ذکر مورد علاقه شوهر جان:"فقط خدا"
***
"عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی

امکانات وب